نام: سید محمد

نام خانوادگی: حسینی بهشتی

نام پدر: سید فضل الله

زادگاه: اصفهان

زادروز: 2 آبان 1307

تحصیلات: علوم حوزوی، دکترای دانشگاهی

تخصص: اجتهاد، فلسفه

شهادت: 7 تیر 1360

محل شهادت: دفتر حزب جمهوری

آرامگاه: بهشت زهرا، مقبره شهدای 72 تن

زندگی نامه شهید آیت الله دكتر سید محمد حسینی بهشتی

آیت الله دكتر سید محمد حسینی بهشتی در دوم آبان سال 1307 در محله لومبان اصفهان به دنیا آمد. شهید بهشتی تحصیلات خود را تا پایان سال دوم دبیرستان در آن شهر گذراند. به خاطر علاقه شدیدی كه به علوم اسلامی داشت به حوزه علمیه اصفهان وارد شد. دروس علمی را تا اواخر سطوح عالیه در همان حوزه خواند و در سال 1325 راهی حوزه علمیه قم گردید. ایشان پس از طی یك سلسله آموزش ها و كسب فیض از محضر اساتید و مراجع، به خصوص امام خمینی (ره) با عده ای از فضلای حوزه، درس اصول و فقه آیت الله داماد را كه مورد علاقه طلاب جوان بود بنیانگذاری كرد. همچنین به همراه دوستان دیگرچون آیت الله شهید مطهری و فقهای دیگر در درس خارج امام خمینی ( ره) حاضر شدند.

شهید بهشتی پس از اخذ دیپلم در سال 1330 دوره لیسانس دانشكده الهیات و معارف اسلامی و همچنین در سال 1338 دوره دكترای این دانشكده را به پایان رسانید. وی از سال 1330 تدریس در دبیرستان های قم را آغاز كرد و در سال 1333 دبیرستان دین و دانش قم را تاسیس نمود. از جمله خدمات فرهنگی ارزنده شهید بهشتی، می توان از ایجاد امكانات آموزش زبان و علوم روز برای فضلای حوزه علمیه قم نام برد. درهمین رابطه كانون اسلامی دانش آموزان و فرهنگیان قم را پایه گذاری كرد. شهید بهشتی در سال 1342 مدرسه علمیه حقانی را تاسیس كرد و به كمك جمعی از فضلای حوزه علمیه اقدام به تشكیل گروه تحقیقاتی پیرامون حكومت در اسلام نمود. در همان اوقات توسط سازمان امنیت " ساواك" از قم به تهران انتقال یافت و در سال 1343 در تهیه برنامه جدید تعلیمات دینی مدارس شركت كرد. یك سال بعد یعنی در سال 1344 به آلمان عزیمت كرد. در آنجا علاوه بر یك سلسله آموزش ها و حركت ها كه به طور طبیعی ناشی از اصالت فكری و عمق مغز ایدئولوژیك وی بود به بنیانگذاری گروه فارسی زبان در انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا اقدام كرد.

شهید بهشتی در سال 1349 به تهران بازگشت و جلسات تفسیر قرآن ایجاد كرد. در همین رابطه با همكاری شهید دكتر باهنر و دیگران در آموزش و پرورش مشغول تهیه كتاب تعلیمات دینی مدارس شدند. در آذرماه 1357، ضمن تلاش گسترده ای جهت ایجاد روحانیت مبارز تهران به اتفاق شهیدان استاد مطهری و دكتر مفتح و آیات عظام مهدوی كنی و امامی كاشانی كوشید و جمعی دیگر از علمای مبارز درسراسر ایران به عنوان یك هسته اساسی از آن حمایت كرده و به آن پیوستند. طی سال های 1329 تا 1332 در دفاع از حكومت ملی دكتر مصدق به همراه روحانیت مبارز از چهره های فعال و كارسازی بود كه در به راه انداختن تظاهرات ضد رژیم در اصفهان نقش مهمی داشت.

بهشتی تنها، مرد علم و بیان و قلم نبود بلكه در میدان مبارزه نیز مردانه جنگید. به ویژه ازآغاز قیام امام خمینی (ره) در سال 1341، به همكاری با جمعیت های مؤتلفه اسلامی برخاست و به عضویت شورای روحانیت آن انتخاب گردید.

او در برگزاری راه پیمایی های عظیم چهارم شوال و تاسوعا و عاشورای 57 نقشی مؤثر داشت. سخنرانی های پرشور شهید مخصوصاً در روز 16 شهریور در مسجد صاحب الزمان "عج" تحرك فراوانی به مردم داد. هنگامی كه امام (ره) در پاریس بودند، برای تبادل نظر با امام (ره) به آنجا رفت و سپس به فرمان امام(ره) به عضویت شورای انقلاب اسلامی ایران برگزیده شد. نقش موثر و رهبری كننده ایشان در آن زمان كاملاً محسوس بود. شهید بهشتی هنگام شهادت علاوه بر رهبری حزب جمهوری اسلامی و عضویت شورای انقلاب، رئیس دیوان عالی كشور نیز بود.

مروری بر زندگی شهید مظلوم آیت الله دکتر سید محمد حسیینی بهشتی رئیس دیوان عالی کشور

مروری بر زندگی شهید مظلوم آیت الله سید محمدحسینی بهشتی رئیس دیوان عالی کشور

راستی «استقامت» را از که باید آموخت؟ از انسانهائی که در طول سالهای پس از پیروزی انقلاب آماج شدید ترین حملات ، در حین اجرای دشوارترین مأموریتها بوده اند یا از افرادی که در کنارنظاره گر و تشویق کننده تضعیفها و تصمیمات هستند ؟ اگر پاسخ اولی جواب ماست پس باید استقامت زیربنائی باشد و پایداری در مقابل آماج تهمت ها و... را اتصالی به حق تعالی، از این رو سیر در زندگی رئيس ديوان عالی کشور میتواند انسان را با نحوهٔ تربیتی که میتواند استقامت را الگو باشد آشنا سازد و شما را به مرور این انسان سراسر پایداری فرا میخوانیم:

من محمد حسینی  بهشتی که گاه به اشتباه محمد حسین بهشتی مینویسند. نام اولم محمد و نام خانوادگی ترکیبی است از حسینی بهشتی، در دوم آبان1307 در شهر اصفهان در محله لومبان  متولد شدم. منطقه زندگی ما یک منطقه قدیمی از مناطق بسیار قدیمی شهر است . خانواده من یک خانواده روحانی است . پدرم روحانی بود. پدرم در هفته چند روز در شهر به کار و فعالیت میپرداخت و هفته ای یک شب به یکی از روستاهای نزدیک شهر برای امامت جماعت و کارهای مردم میرفت و سالی چند روز به یکی از روستاهای دور که نزدیک حسین آباد بود و روستای دورتر از ان حسن آباد نام داشت. آمد و رفت افرادیکه از آن روستای دور به خانه ما می آمدند برایم بسیار خاطره انگیز است. پدرم وقتی به ان روستا میرفت، در منزل یک پنبه زن بسیار فقیر سکونت میکرد، آن پیرمرد اتاقی داشت که پدرم در آن زندگی میکرد. این پیرمرد نامش جمشید بود، دارای محاسن سفید، بلند و باریکا، چهره اش بیابانی روستایی ونورانی بود. پدرم میگفت اما با جمشید نان و دوغی میخوریم و صفا میکنیم و همیشه میگفت : من سفره سادهٔ نان و دوغ این جمشید را به هر جلسه دیگری ترجیح میدهم و این جمشید هرسالی دوبار از روستا به شهر و به خانه ما می آمد و من بسیار به اوانس داشتم. تحصیلاتم را در یک مکتبخانه در سن چهارسالگی آغاز کردم. خیلی سریع خواندن و نوشتن و خواندن قرآن را یادگرفتم و در جمع خانواده بعنوان یک نوجوان تیزهوش شناخته شدم. و شاید سرعت پیشرفت در یادگیری، این برداشت را در خانواده بوجود آورده بود. تا اینکه قرارشد به دبستان بروم، دبستان دولتی ثروت در آن موقع که بعدها بنام15 بهمن نامیده شد . وقتی آنجا رفتم از من امتحان ورودی کردند و گفتند که : باید به کلاس ششم برود، ولی از نظر سن نمی تواند. بنابراین در کلاس چهارم پذیرفته شدم و تحصیلات دبستانی را در همانجا به پایان رساندم. در آن سال درامتحان ششم ابتدائی شهر نفر دوم شدم. آن موقع همهٔ کلاسهای ششم یکجا امتحان  می کردند. از آنجا به دبیرستان سعدی رفتم. سال اول و دوم را دردبیرستان گذراندم و اوائل سال دوم بود که حوادث شهریور به 20 پیش آمد. با حوادث 20 شهریور علاقه و شوری در نوجوانها برای یادگیری معارف اسلامی بوجود آمده بود. دبیرستان سعدی هم در نزدیکی میدان شاه آن موقع و میدان امام کنونی قرار دارد، نزدیک بازار است، جائیکه مدارس بزرگ طلاب هم همانجاست. مدرسه صدر، مدرسه جده و مدارس دیگر البته بطور طبیعی بین اینجا و منزل ما حدود چهار پنج کیلومتر فاصله بود که معمولا پیاده می آمدیم و برمی گشتیم. این سبب شد که با بعضی از نوجوانها که درسهای اسلامی هم میخوانند آشنا شوم. علاوه براینکه در یک خانواده روحانی بودم و در خانواده خود ما هم طلاب فاضل جوانی بودند، یک همکلاسی داشتم یادم می آید که او هم فرزند یک روحانی بود. نوجوان بسیار تیزهوشی بود و پهلوی من می نشست. او در کلاس اما به جایی اینکه به درس معلم گوش کند، کتاب عربی میخواند. یادم هست و اگر حافظه ام اشتباه نکند او در آن موقع کتاب معالم الاصول میخواند که در اصول فقد است. خوب اینها بیشتر در من شوقی به وجود می آورد که تحصیلات را نیمه کاره رها کنم و بروم طلبه شوم. به این ترتیب در سال1321 تحصیلات دبیرستانی را رها کردم به مدرسه صدر اصفهان رفتم. برای ادامه تحصیل، چون در این فاصله یک مقدار خوانده بودم، از سال تا ۱۳۲۱ تا 1325 در اصفهان تحصیلات ادبیات عرب، منطق، کلام و سطوح فقه و اصول را با سرعت خواندم که این سرعت و پیشرفت موجب شده بود که حوزه آنجا با لطف فراوانی با من برخورد کند. و چون پدر مادرم مرحوم حاج میر ممحمد صادق مدرس خاتون آبادی از علمای برجسته ای بود و من  یک ساله بودم که او فوت شد و این تدایی میکرد در ذهن اساتید من که شاگردهای و بودند به اینکه این میتواند یادگاری باشد از آن استادشان. در طی این مدت تدریس هم میکردم. در سال ۱۳۲۶ از پدرو مادرم خواستم که اجازه بدهند در یکی حجره ای که در مدرسه داشتم، شبها هم در آنجا بمانم و به تمام معنا طلبه شبانه روزی باشم. از یک نظر هم فاصله منزل تا مدرسه 4-5 کیلومتری می شد و هر روز رفت و آمد مقداری وقت از بین میرفت و هم بیشتر به کارهایم میرسیدم و هم در خانه ایی که بودیم پرجمعیت بود و این اتاق تنها نداشتم و نمیتوانستم به کارهایم بپردازم. البته من در ان موقع فقط یکی خواهر داشتم ولی با عمو ها و مادر بزرگ همه در یک خانه زندگی می کردیم، به این ترتیب خانه ما شلوغ بود و اتاق کم. سال 1324 و 1325 را در مدرسه گذراندم و اواخر دوره سطح بود که تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به قم بروم. این را بگویم که در دبیرستان در سال اول و دوم زبان خارجی ما فرانسه بود و در آن دوسال فرانسه خوانده بودم. ولی در محیط اجتماعی آن روز آموزش زبان انگلیسی بیشتر بود و در سال آخر که دراصفهان بودم تصمیم گرفتم یک دوره زبان انگلیسی یاد بگیرم. يک دوره کامل "ریدر" خواندم پیش یکی از منصویین و آشنایانمان که او زبان انگلیسی را می دانست، و با انگلیسی آشنا شدم.

در سال 1325 به قم آمدم.حدود شش ماه در قم بقیه سطح، مکاسب و کفایه را تکمیل کردم و از اول درس خارج را شروع کردیم. درس خارج فقه و اصول نزد استاد عزیزمان مرحوم آیت الله محقق داماد میرفتم و همچنین درس استاد ومربی بزرگوارم و رهبرمان امام خمینی و بعد درس مرحوم آیت الله بروجردی، مقداری درس مرحوم آیت الله سید محمدتقی خوانساری و مقداری خیلی کمی هم درس مرحوم آیت الله حجت کوهکمری .

در آن شش ماهی که بقیه سطح را میخواندم کفایه را هم مقداری پیش آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری یزدی خواندم ومکاسب و مقداری از کفایه که پیش آیت الله داماد میخواندم که بعد همان را به خارج تبدیل کردیم . در اصفهان منظومه منطق و کلام را خوانده بودم و در قم ادامه این قطع شد چون استاد فلسفه در آن موقع کم بود، یکسره بیشتر به فقه و اصول و مطالعات گوناگون میپرداختم و تدریس. معمولا در حوزه ها طلبه هائیکه بتوانند تدریس کنند، هم تحصیل میکنند و هم تدریس میکنند ومن، هم اصفهان تدریس میکردم و هم قم .

 به قم که آمدم به مدرسه حجتیه رفتم. مدرسه ای بود که مرحوم آیت الله حجت ، تازه بنیان گذاری کرده بودند. از سال 1325 در قم بودم و این درسها را میخواندم. در آن سالهائی بود که استادمان آیت الله طباطبائی از تبریز به قم آمده بودند . در سال ۱۳۲۷ به فکر افتادم که تحقیقات جدید را هم ادامه بدهم بنابراین با گرفتن دیپلم ادبی بصورت متفرقه و آمدن به دانشکده معقول و منقول آن موقع که حالا الهیات و معارف اسلامی نام دارد، دوره لیسانس را آنجا گذراندم. درفاصله 27 تا 30، و سال سوم را به تهران آمدم سال آخر دانشکده را برای اینکه بیشتر از درسهای جدید استفاده کنم وهم زبان انگلیسی را اینجا کاملتر کنم و با یک استاد خارجی که مسلط تر باشد یک مقداری پیش ببرم در سال1329و1330  اینجا، در تهران بودم و برای تأمین هزینه ام  تدریس میکردم و خودکفا بودم، خودم کار میکردم و تحصیل میکردم. سال ۱۳۳۰ لیسانس شدم و برای ادامه تحصیل به قم برگشتم و ضمنا برای تدریس در دبیرستانها، بعنوان دبیر زبان انگلیسی در دبیرستان حکیم نظامی قم مشغول تدریس شدم و آن موقع ها بطور متوسط روزی سه ساعت کافی بود که صرف تدریس کنیم و بقیه وقت را صرف تحصیل میکردم. از سال 1330 تا 1335 بیشتر به کار فلسفی پرداختم و به درس استاد علامه طباطبائی به درس اسفار و شفاء ایشان میرفتم. اسفار ملاصدرا و شفاء ابن سینا و همچنین شبهای پنجشنبه و جمعه با عده ای از برادران، مرحوم استاد مطهری و آیت الله منتظری وعده دیگری جلسه بحث گرم و پرشور و سازنده ای داشتیم. 5 سال طول کشید که ماحصل آن بصورت متن کتاب روش رئالیسم تنظیم و منتشر شد. در طول این سالها فعالیتهای تبلیغی و اجتماعی داشتیم. در سال ۱۳۲۹ یعنی یک سال بعد از ورود به قم با مرحوم آقای مطهری و آقای منتظری وعده ای از برادران حدود هجده نفر، برنامه ای تنظیم کردیم که برویم به دورترین روستاها برای تبلیغ و دوسال این برنامه را انجام دادیم. در ماه رمضان که گرم بود با هزینه خودمان میرفتیم برای تبلیغ، البته خودمان پول نداشتیم، مرحوم آیت الله بروجردی، توسط امام خمینی، آن موقع با ایشان بودند نفری صد تومان در سال 26 و نفری صد و پنجاه تومان در سال 27 بعنوان هزینه سفر به ما دادند. چون قرار بر این بود که به هر روستائی میرویم مجبور نباشیم مزاحم یک روستایی بعنوان مهمان او باشيم و خرج خوراکمان را در آن یکماه خودمان بدهیم و برای کرایه آمد و رفت و هزینه زندگی یکماه، خرج سفر را با خودمان میبردیم. فعالیت های دیگری هم در داخل حوزه داشتیم واینها مفصل است ونمیخواهم در یک مقاله فعلا  گفته شود. در سال ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ که تهران بودم، مقارن بود با اوج مبارزات سیاسی اجتماعی نهضت ملی نفت  به رهبری مرحوم آیت الله کاشانی و مرحوم دکتر مصدق  و به صورت یک جوان معمم مشتاق در تظاهرات و اجتماعات و میتینگها شرکت میکردم. در سال ۱۳۳۱ درجریان 30 تیر، آن موقع تابستان به اصفهان رفته بودم و در اعتصابات 26 تا 30 تیر فعالیت داشتم و شاید اولین یا دومين سخرانی اعتصاب که در ساختمان تلگراف خانه بود را به عهده من گذاشتند.

یادم هست که مقایسه میکردم کار ملت ایران را در رابطه با نفت و استعمار انگلیس با کار ملت مصر وجمال عبدالناصر ومسئله کانال سوئز و انگلیس وفرانسه واینها درآن موقع، موضوع سخنرانی این بود. اخطاری بود به قوام السلطنه و شاه و اینکه ملت ایران نمیتواند ببیند نهضت ملی شان مطامع استعمارگران باشد. به هرحال بعد از کودتای ۲۸ مرداد در یک جمع بندی به این نتیجه رسیدیم که در آن نهضت ما کادرهای ساخته شده کم داشتیم، بازاین مسئله مفصل است. بنابراین تصمیم گرفتیم که یک حرکت فرهنگی ایجاد کنیم و در زیر پوشش آن کادر بسازیم. و تصمیم گرفتیم که این حرکت اصیل، اسلامی باشد و پیشرفته باشد و زمینه ای برای ساخت جوانها.

دبیرستانی بنام دین و دانش در قم تاسیس کردیم با همکاری دوستان، که مسئولیت اداره اش مستقیما به عهده من بود در سال ۱۳۳۳ تاسیس شد. تا سال1342 که در قم بودم و همچنان مسئولیت اداره آنرا بعهده داشتم  و در ضمن در حوزه هم تدریس میکردم و یک حرکت فرهنگی نو هم در حوزه بوجود آوردیم و رابطه ای هم با جوانهای دانشگاهی برقرار کردیم. پیوند میان دانشجو و طلبه و روحانی را پیوندی مبارک یافتیم و معتقد بودیم که این دو قشر آگاه و متعهد باید همیشه دوشادوش یکدیگر حرکت کنند، بر پایه اسلام اصیل و خالص و در ضمن، آن زمانها، فعالیتهای نوشتنی هم در حوزه شروع شده بود، مکتب اسلام، مکتب تشیع، اینها آغاز حرکتهائی بود که برای تهیه نوشته هائی با زبان نو و برای نسل نو، اما با اندیشه عمیق و اصیل اسلامی و در پاسخ به سئوالات این نسل مختصری در مکتب اسلام و بعد بیشتر در مکتب تشیع همکاری میکردم. و بعد در سالهای 1335 تا ۱۳۳۸ دوره دکترای فلسفه و معقول را در دانشکده الهیات گذراندم، در حالی که در قم بودم و برای درسها و کارها به تهران می آمدم. در همان سال ۱۳۳۸ جلسات گفتار ما در تهران شروع شد. این جلسات برای رساندن پیام اسلام بود به نسل جستجوگر با شیوه جدید، در هرماهی در کوچه قائن در یک منزل بزرگی بود و جلسه تشکیل میشد. و در هرماه یکنفر صحبت میکرد و سخنرانی میکرد و موضوع سخنرانی قبلا تعیین می شد که درمورد سخنرانی مطالعه بشود. و نوار از آنها گرفته می شد و این نوارها را پیاده میکردند و بصورت جزوه و بعد کتاب منتشر می کردند که از عمده آنها بصورت سه جلد «کتاب گفتارماه » و یک جلد بنام «گفتار عاشورا » منتشر شد. دراین جلسات هم باز مرحوم آیت الله مطهری و آیتالله طالقانی و آقایان دیگر شرکت داشتند و جلسات پایه ای خوبی بود و در حقیقت گامی بود درراه کاری از قبیل آنچه بعدها در حسینیه ارشاد انجام گرفت و رشد پیدا کرد.

در سال ۹ ۳ ۳ ۱ ما سخت به فکر سامان دادن به حوزه علمیه قم افتادیم و مدرسین حوزه جلسات متعددی داشتند برای برنامه ریزی نظم حوزه و سازماندهی به حوزه، در دو تا از این جلسات بنده هم شرکت داشتم. کارما دریکی از این جلسات به ثمر رسید و دراین جلسه آقای ربانی شیرازی و مرحوم آقای شهید سعیدی و خیلی دیگر از برادران شرکت داشتند، آقای مشکینی و خیلی های دیگر. و مادر یک برنامه ای در طول یک مدتی توانستیم یک طرح و برنامه تحصیلات علوم اسلامی در حوزه تهیه کنیم در هفده سال و این پایه ای شد برای تشکیل مدارس نمونه ای که نمونه معروفترش مدرسه حقانیه ، یا مدرسه منتظریه، بنام مهدی منتظر سلام الله علیه است ولی بنام حقانی که سازنده آن ساختمان است. مردی است که واقعا عشق وعلاقه وسرمایه وهمه چیزش را روی ساختن این ساختمان گذاشت. خداوند او را به پاداش خیر ماجور بدارد. بنام او معروف شد. مدرسه حقانی تأسیس شد و این برنامه در آنجا اجرا شد. و این مدارس با مقداری از وقت می گذشت و صرف می شد. در سال 1341 که انقلاب اسلامی با رهبری امام و رهبری روحانیت و شرکت فعال روحانیت نقطه عطفی در تلاشهای انقلابی مسلمانان ایران بوجود آورده بود، در این جریان ها حضور داشتم تا اینکه در همان سالها ما در قم به مناسبت تقویت پیوند دانش آموز و فرهنگی و دانشجو و طلبه به ایجاد کانون دانش آموزان قم دست زدیم و مسئولیت مستقیم این کار را برادر و همکار و دوست عزیزم مرحوم شهید مفتح به دست گرفتند. بسیار جلسات جالبی بود هرهفته یکی از ما سخنرانی می کردیم. در یک جلسه طلبه و دانش آموز و دانشجو و فرهنگی همه دور هم می نشستند و این در حقیقت نمونه دیگری بود از تلاش برای پیوند دانشجو و روحانی و این بار در رابطه با مبارزات و در رابطه با رشد دادن و گسترش دادن فرهنگ  و اسلام. این تلاشها و کوششها بر رژیم گران آمد و در زمستان سال42 من را ناچار کردند که از قم خارج بشوم و به تهران بیایم. سال 42 به تهران آمدم و در ادامه کارها با گروههای مبارز از نزدیک رابطه برقرار کردیم. با جمعیت هیئت های موتلفه رابطه فعال و سازمان یافته ای داشتیم و در همین جمعیت ها بود که به پیشنهاد شورای مرکزی اینها، امام یک گروه چهارنفری بعنوان شورای فقهی و سیاسی این جمعیتها تعیین کردند. (مرحوم آقای مطهری، بنده، اقای انواری و آقای مولائی) این فعالیتها ادامه داشت. در همان سالها به فکر این افتادیم که با دوستان این کتابها و برنامه تعلیمات دینی مدارس را که امکانی برای تغییرش فراهم امده بود تغییر بدهیم. دور از دخالت دستگاههای جهنمی رژیم، درجلساتی توانستیم این کار را پایه گذاری کنیم و پایه برنامه جدید و کتابهای جدید تعلیمات دینی را با آقای دکتر باهنر و آقای دکتر غفوری و آقای برقعی و بعضی از دوستان، آقای رضی شیرازی که مدت کمی با ما همکاری داشتند و بعضی دیگر مانند مرحوم آقای روزبه که خیلی نقش مؤثری داشتند، با همکاری اینها پایه های این برنامه فراهم شده مقداری از کارهائی را که فراموش کردم بگویم، سال 1341 اگر اشتباه نکرده باشم، 41 یا اوائل42، در یک جشن مبعث که دانشجویان دانشگاه تهران در امیرآباد در سالن غذاخوری برگزار کرده بودند، دعوت کردند که من درآن روز مبعث سخنرانی کنم. دراین سخنرانی موضوعی را من مطرح کردم بعنوان: «مبارزه با تحریف یکی از هدفهای بعثت است» و دراین سخنرانی طرح یک کار تحقیقاتی اسلامی را ارائه کردم که آن سخنرانی بعدها در مکتب تشییع چاپ شد. مرحوم حنیف نژاد و چند تای دیگر از دانشجویان که برای این دعوت به قم آمده بودند و عده ای دیگر از طلاب جوان که  بودند، اینها اصرار کردند که این کار تحقیقاتی آغاز بشود. درپائیز همان سال ما کار تحقیقاتی را آغاز کردیم و با شرکت عده ای از فضلا در زمینه حکومت دراسلام، ماهمواره به سامان دادن به اندشه حکومت اسلامی و مشخص کردن نظام اسلامی علاقمند بودیم و اینرا بصورت یک کار تحقیقاتی آغاز کردیم. این کارهای مختلف بود که به حکومت گران آمد و من را ناچار کردند به تهران بیایم و رد تهران آن همکاری را با قم ادامه میدادیم. بعد از چند ماه فشار دستگاه کم شد، باز گاهي آمد و شد می کردیم، هم  برای مدرسه حقانی و هم برای همین جلسات حکومت در اسلام که البته بعدها ساواک اینها را گرفت و دوستان مارا تار ومار کرد.

در سال1343  که تهران را در سخت مشغول این برنامه های گوناگون، مسلمان های هامبورگ به مناسبت مسجد هامبورگ که بنیان گزارش روحانیت بود که به دست مرحوم آيت الله بروجردی بنیان گذارده شده بود، فشار آورده بودند به مراجع که چون مرحوم محققی آمده بودند به ایران باید یک نفر روحانی به آنجا برود. این فشار ها متوجه آیت الله میلانی و آیت اللله خوانساری شده بود و آیت الله حائری و آیت الله میلانی به بنده اصرار کردند که باید بروید به آنجا. آقایان دیگر هم اصرار میکردند، از طرفی دیگر چون شاخه نظامی هیئت های موتلفه تصویب کرده بودند که منصور را اعدام کنند و بعد از اعدام انقلابی منصور پرونده دنبال شد و اسم بنده هم در آن پرونده بود، دوستان فکر می کردند که به یک صورتی من را از ایران خارج کنند. و در خارج مشغول فعالیت هائی باشم. وقتی این دعوت پیش آمد بنظر دوستان رسید که این کار خوبی است. و زمینه خوبی است که بروید و آنجا مشغول فعالیت بشوید. البته خود من ترجیح میدادم که درایران بمانهم، می گفتم  هر مشکلی که پیش بیاید اشکالی ندارد ولی در جمع دوستان می پذیرفتند که بروم خارج بهتر است. مشکل من گذرنامه بود که به من نمی دادند. ولی دوستان گفتند از طریق آیت الله خوانساری میشود گذرنامه را گرفت و در آن موقع این گونه کارها از طریق ایشان حل می شد و آیت الله خوانساری اقدام کردند و گذرنامه را گرفتند. به این طریق مشکل گذرنامه حل شد و در رابطه با این آقایان مراجع بخصوصی آیت الله میلانی به هامبورگ رفتم. دشواری کار من این بود که از این فعالیتهائی که اینجا داشتیم دور میشدم و این برایم سنگین بود و تصمیم این بود که مدت کوتاهی آنجا بمانم و کار آنجا که سامان گرفت بلکه برگردم، ولی در آنجا احساس کردم که دانشجویان سخت محتاج هستند به یک نوع تشکیلات، تشکیلات اسلامی، چون جوانهای عزیزما از ایران، خیلی شان با علاقه به اسلام می آمدند و کنفدراسیون و سازمانهای الحادی چپ و راست این جوانها را منحرف و اغوا میکردند. با همت چند تن از جوانهای مسلمانی که در اتحادیه دانشجویان مسلمان در اروپا بودند که با برادران عرب و پاکستانی و هندی و آفریقائی و غیره کار میکردند و بعضی از آنها هم دراین سازمانهای دانشجوئی ایرانی هم بودند هسته اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان گروه فارسی زبان آنجا را بوجود آوردیم. مرکز اسلامی گروه هامبورگ سامان گرفت. فعالیتهائی برای شناساندن اسلام به اروپائیها داشتیم و فعالیتهائی برای شناساندن اسلام انقلابی به نسل جوانمان داشتیم. بیش از 5 سال آنجا بودم، که در طی این 5 سال سفری به حج مشرفت شدم. سفری به سوریه، لبنان و آمدم به ترکیه برای بازدید از فعالیتهای اسلامی آنجا و تجدید عهد . دوستان مخصوصاً برادر عزیزمان آقای صدر (امام موسی صدر) وامیدوارم هر کجا که هست مورد ریمی خداوند باشد و انشاء الله به آغوش جامعه مان بازگردد. سفری هم به عراق آمدم و به خدمت امام رفتم در سال 1348 و به هر حال کارهای آنجا سروسامان گرفت و در سال 1349 به ایران برای یک مسافرت آمدم امامطمئن بودم که با این آمدن امکان بازگشتم کم است، ضرورتهائی ایجاب میکرد. از نظر ضرورتهای شخصی که حتماً سفری به ایران بیابیم. به ایران آمدم و همانطور که پیشین ببینی می کردم مانع بازگشت من شدند. در اینجا مدتی کارهای آزاد داشتم که باز مجددا قرار شد کار برنامه ریزی و تهیه کتاب ها را دنبال کنیم و این کار را دنبال کردیم. و همچنین فعالیتهای علمی را در قم و در رابطه با مدرسه حقانی، فعالیتهای تحقیقاتی گسترده ای را با همکاری آقای مهدوی کنی و آقای موسوى اردبيلی و مرحوم مفتح و عده ای دیگر از دوستان شروع کردیم. بعد مسئله تشکیل روحانیت مبارز و همکاری با مبارزات بخشی از وقت ما را گرفت تا آنکه در سال 1355 هسته هائی برای کارهای تشکیلاتی بوجود آوردیم و درسال 1356-1357 روحانیت مبارز شکل گرفت و در همان سالها درصدد ایجاد تشکيلات گسترده مخفی یا نیمه مخفی و نیمه علنی بعنوان یک حزب و یک تشکیلات سیاسی بودیم و دراین فعالیت ها دوستان مختلف همیشه با هم بودیم. در سال 56 که مسائل مبارزاتی اوج گرفت، همه نیروها را متمرکز کردیم دراین بخش و بحمدالله با شرکت فعال برادران روحانی در راهپیمائیها و مبارزات به پیروزی رسید. البته این را باز فراموش کردم بگویم از سال 1350 یک جلسه تفسیر قرآنی را آغاز کردم که روزهای شنبه بعنوان مکتب قرآن، مرکزی بود برای تجمع عده ای از جوانان فعال از برادرها و خواهرها، دراین اواخر حدود 400 الی 500 نفر شرکت میکردند. کلاس سازنده ای بود، در سال 54 به مناسبت جریانهای این جلسه و فعالیتهای دیگر که در رابطه با خارج داشتیم، ساواک، کمیته مرا دستگیر کرد. چند روزی در کمیته مرکزی بودم که بعد با کارهائی که قبلا کرده بودیم که برگهای زیاد به دست دشمن نیفتد، توانستیم از دست آنها خلاص شویم. البته قبلا مکرر ساواک من را خواسته بود قبل از مسافرتم و بعد از مسافرت ولی در ان نوبت ها بازداشتها موقت و چند ساعته بود . این بار چند روز در کمیته بودم و آزاد شدم، دیگر آن جلسه تفسیر را نتوانستیم ادامه بدهیم تا در سال 57 بار دیگر به مناسبت فعالیت و نقشی که در این برنامه های مبارزاتی و راهپیمائی ها داشتیم در عاشورا چند روزی مرا دستگیر کردند و به اوین و بعد به کمیته بردند و باز آزاد شدم. و به فعالیتها ادامه دادم تا سفر امام به پاریس . بعد از رفتن امام به پاریس چند روزی خدمت ایشان رفتیم وهسته شورای انقلاب تشکیل شد با نظرهای ارشادی که امام داشتند و دستوری که ایشان دادند شورای انقلاب، اول هسته اصلی اش مرکب بود از آقای مطهری و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای موسوی اردبیلی و آقای باهنر و بنده، بعدها آقای مهدوی کنی اضافه شدند. بعد آقای خامنه ای و مرحوم آیت الله طالقانی و آقای مهندس بازرگان و دکتر سحابی وعده دیگر آنها هم اضافه شدند تا بازگشت امام به ایران، فکر میکنم که دیگر از بازگشت امام به ایران به اینطرف، فراوان در نوشته ها گفته شده که دیگر حاجتی نباشد که در باره اش صحبت کنیم .

واما خانواده ما سه فرزند داشت که من و دو خواهر هستیم و هم اکنون هردو خواهرم هستند. ولی پدرم در سال 1341 به رحمت ایزدی پیوست و مادرم هنوز در قید حیات است. مرگ پدر در زندگی ما جز یک تاثیر عاطفی و یک مقدار بار مسئولیت مادر و خواهر تاثیر دیگری نداشت، تاثیر شکننده ای نداشت، البتها نظر عاطفی بسیار ناراحت شدم ولی چنان نبود که در شیوه زندگی من تأثیر بگذارد و آن موقع من ازدواج کرده و دارای فرزند هم بودم. در اردیبهشت سال 1331 با یکی از بستگانم ازدواج کردم. او هم ازیک خانوده روحانی است. ثمره ازدواجمان تا امروز، ۲۹ سال زندگی مشترک با سختیها و آسایش ها و تلخی ها و شادیها ( چون همسر من در همه جا همراه من بوده در خارج همینطور،دراینجاهمینطور) چهار فرزند ، دو پسر و دو دختر میباشد.

* شما ضمن گفته هایتان فرمودید که چند کتاب دینی درسی در زمان طاغوت با دوستان نوشتید. بفرمائید آیا نقش شما در تألیف این کتابها مستقیماً بود یاخیر، لطفاً بیشتر توضیح بدهید ؟

بله نقش مستقیم داشتم در برنامه ریزی و هم در تألیف آن کتابها منتهی مخالف بودم که اسم من در تالیف آن کتابها باشد و راستش بخاطر اینکه کتابها با عکس شاه چاپ میشد طبیعت من نمیپذیرفت این را، که با عکس شاه پشت کتاب های مدرسه ای چاپ می شد به اجبار اسم من هم آنجا چاپ شود. این یک طبیعی بود که من نمی توانستم اینها را قبول کنم ولی مجموعه ای اخیراً بنام شناخت دین چاپ شد که دیگر بعد از انقلاب اسم بنده آنجا هست.

* لطفاً چند تن از دوستان دوران طلبگی خود را بفرمائید؟

اولین دوستان من که در حوزه خیلی با هم مانوس بودیم و هم بحث بودیم، آقای حاج سید موسی شبستری زنجانی از مدرسین برجسته قم هستند، آقای سید مهدی روحانی، آقای آذری قمی، آقای مکارم شیرازی، امام موسی صدر. اینها دوستانی بودند که پیش از همه بحث داشتیم و با آقای مطهری و آقای منتظری هم بحث خاصی داشتیم. نمیدانم اشاره کردم یا خیر، بحثهای پیرامون اسلام، رئالیسم و بحثهای دیگری با اینها داشتیم.

* آقای دکتر بفرمائید چند کتاب تاکنون نوشته اید؟

1 - خدا از دیدگاه قرآن

2- نماز چیست؟

3- بانکداری وقوانین مالی اسلام در یک مجموعه

4- یک قشر جدید در جامعه ما.

5 - روحانیت در اسلام، درمیان مسلمین، در یک مجموعه.

6 - مبارز پیروز

7 - شناخت دین

8 - نقش ایمان در زندگی انسان

9 - کدام مسلک

10 - شناخت

11- مالکیت

سخنرانی شهید بهشتی در مورد ظلم ستیزی
 
 
 زندگی نامه شهید بهشتی قسمت اول
 
 
زندگی نامه شهید بهشتی قسمت دوم
 
 
 زندگی نامه شهید بهشتی قسمت سوم
 
 
 
 
 

بهشت زهرا

جهت حمایت از مؤسسه خیریه مورد نظر روی تصویر آن کلیک فرمایید

4221594_856.png 1394-11-04_17-14-58.png 3f6379555150e57af450163be10a17d1.png 19_orig.png 1468930738_.png

جستجو در صفحات درگذشتگان