یکروز پس از مشکلات رو کردم به خدا گفتم چرا هوام رو نداری
گفت:
عالم ز برایت آفریدم گله کردی
از روح خودم در تو دمیدم گله کردی
گفتم که ملائک همه سرباز تو باشند
صد ناز بکردی و خریدم گله کردی
گفتم که سپاس من بگو تا به تو بخشم
بر بخشش بی منت من هم گله کردی
با اینکه گنه کاری و فسق تو عیان است
خواهان توأم ،تویی که از من گله کردی
نگاهی کردم و گفتم :
چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی
نه من آنم که برنجم ،نه تو آنی که برانی
در اگر باز نگردد،نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در ،که جز این خانه مرا نیست پناهی